روزي يك استاد بزرگ يك چك ضمانتي نسبتاً با ارزش را در دست گرفت و به شاگردان خود نشان داد و گفت: چه كسي اين چك را مي خواهد؟ همه دستها بالا رفت.

روزي يك استاد بزرگ يك چك ضمانتي نسبتاً با ارزش  را در دست گرفت و به شاگردان خود نشان داد و گفت: چه كسي اين چك را مي خواهد؟ همه دستها بالا رفت. او آن چك را مچاله كرد و دوباره آن را به شاگردانش نشان داد و گفت چه كسي اين را مي خواهد؟ باز هم همه دستها بالا رفت. او گفت بگذاريد اين كار را بكنيم و چك را زير پا انداخت و آنرا درست و حسابي لگدكوب كرد به طوريكه حسابي كثيف شد و پرسيد آيا هنوز هم اين چك را مي خواهيد؟ باز هم همه دستها بالا رفت.
او گفت: دوستان من همه ما يك درس با ارزش گرفتيم: «مهم نيست كه من با پول چه مي كنم شما هنوز آنرا مي خواهيد چون چيزي از ارزش آن كم نشده است.»
و ادامه داد: بسياري مواقع زمين مي خوريم، به ما توهين مي شود، يا مشكل مالي پيدا مي كنيم و مجبوريم در كثيف ترين مناطق شهر زندگي كنيم، لباس هاي مندرس بپوشيم، گرسنه بمانيم و ... همه اينها ممكن است پيش بيايد فقط به خاطر تصميم اشتباهي كه گرفته بوديم  يا بخاطر حوادث ناگواري كه براي ما اتفاق افتاده بود. در اين شرايط احساس مي كنيم بي ارزش هستيم. اما مهم نيست چه اتفاقي افتاده است يا خواهد افتاد. شما هيچگاه ارزش خود را از دست نمي دهيد. مرتب و آراسته يا كثيف و بي پول، پيروز يا شكست خورده شما هنوز غير قابل ارزش گذاري هستيد به خصوص براي كساني كه شما را دوست داريد.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه